معانی کلمه : سرک
لغت نامه دهخدا
سرک . [ س َ رَ ] (ع مص ) سست شدن تن بعد از قوت و توانایی . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
سرک . [ س ُ ] (اِ) سرخجه و آن جوشی است که از سر و روی و اندام اطفال برآید. (برهان ). به فارسی سرخچه و به عربی حصبه گویند. (رشیدی ).
فرهنگ عمید
۱. سر کوچک.
۲. فزونی و بالا بودن وزن یا ارزش چیزی نسبت به چیز دیگر.
۳. سربار؛ اضافهبار.
〈 سرک داشتن: (مصدر لازم) سر داشتن و فزونی داشتن چیزی نسبت به چیز دیگر در وزن یا ارزش.
〈 سرک کشیدن: (مصدر لازم)
۱. به جایی سر زدن و سرکشی کردن.
۲. دزدیده از جایی به جای دیگر نظر انداختن.
فرهنگ معین
(سَ رَ ) (اِمصغ . ) ۱ - سر کوچک . ۲ - اضافه ، اضافه بار.
فرهنگ فارسی
مصغرسر، سرکوچک، بجایی سرزدن وسرکشی کردن، فزونی وبالابودوزن یاارزش چیزی نسبت به چیزدیگر
( اسم ) سر کوچک . ۲ - افزونی وزن یا بهای چیزی نسبت به چیز دیگر اضافه بار . ۳ - منفذی که در نهر یا جوی احداث کنند تا آب از آنجا به زمینی که باید آبیاری شود جاری گردد .
ده جزئ دهستان لورا و شهرستانک بخش کرج شهرستان تهران .
( اسم ) سر کوچک . ۲ - افزونی وزن یا بهای چیزی نسبت به چیز دیگر اضافه بار . ۳ - منفذی که در نهر یا جوی احداث کنند تا آب از آنجا به زمینی که باید آبیاری شود جاری گردد .
ده جزئ دهستان لورا و شهرستانک بخش کرج شهرستان تهران .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نوعی علف هرز
افزودنی زیادی
انگور درشت دانه و قرمز
نیم نگاه – سرک کشیدن – نگاه دزدانه
/sarak/ افزودنی زیادی & نیم نگاه – سرک کشیدن – نگاه دزدانه & نوعی علف هرز & انگور درشت دانه و قرمز
