معانی کلمه : سره کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - خوب کردن کاری را نیکوکردن .
تفتیش کردن ٠ نیکو بنگریستن ٠ یا تجوید ٠ یا صاف کردن ٠ پاک کردن ٠
تفتیش کردن ٠ نیکو بنگریستن ٠ یا تجوید ٠ یا صاف کردن ٠ پاک کردن ٠
گویش مازنی
/sar hakerdan/ جدا شدن - فرو افتادن ۳پوشاندن سقف خانه
مترادف و متضاد
بیعیب ساختن
پاکیزه گردانیدن
خالص گردانیدن، ناب ساختن
نیکوگردانیدن ≠ ناسرهگردانیدن
۱. نیکوگردانیدن
۲. پاکیزه گردانیدن
۳. بیعیب ساختن
۴. خالص گردانیدن، ناب ساختن ≠ ناسرهگردانیدن
