معانی کلمه : سره مرد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مرد برگزیده.
۲. جوانمرد.
۳. [مجاز] بی ریا.
۲. جوانمرد.
۳. [مجاز] بی ریا.
فرهنگ معین
(سَ رَ یا رِ. مَ )(ص مر. ) ۱ - جوانمرد، نیکخواه . ۲ - کارساز. ۳ - برگزیده ، دانا.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - نیکخواه خیر اندیش . ۲ - کارساز کارگزار . ۳ - زیرک هوشیار
پاک مرد و مرد بیغش و بی ریا ٠
پاک مرد و مرد بیغش و بی ریا ٠
