سرنگونسار. [س َ ن ِ گو ] ( ص مرکب ) نگونسار. سرنگون : بدان را بهر جای سالار کردخردمند را سرنگونسار کرد.فردوسی.ستمکاره را زنده بر دار کن دوپایش زبر سرنگونسار کن.فردوسی.سرنگونسار ز شرم و رو تیره ز گناه هر یکی با شکم حامل و پرماز لبی.منوچهری.یک نیزه بر دهان آن کافر زد و او را سرنگونسار از اسب درافکند، زنگی جان بداد. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ).هر کجا در دل زمین موشی است سرنگونسار بر فلک میزد.انوری...