معانی کلمه : سرسخت
لغت نامه دهخدا
سرسخت . [ س َ س َ ] (ص مرکب ) پرطاقت .پرتوان . آنکه مصیبت را خواه و ناخواه تحمل کند. آنکه در بلاها و مصائب پایداری داشته باشد. || سخت مستبد برأی . که تسلیم به رأی دیگران نشود. || بی احتیاط. بی پروا. (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
۱. جان سخت، پرطاقت.
۲. لجوج.
۲. لجوج.
فرهنگ معین
( ~. سَ ) (ص مر. ) ۱ - لجوج . ۲ - پرطاقت .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - لجوج . ۲ - پر طاقت پر توان . ۳ - بی احتیاط بی پروایی . یا با سر سختی . با لجاجت لجوجانه .
صدمه سخت . سر سخت خوردن
صدمه سخت . سر سخت خوردن
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
لجوج، کلهشق، خیرهسر
مقاوم، پرطاقت، پایدار
بیباک، بیپرده، بیاحتیاط
پرکار، پرتوان، پرطاقت، سختکوش
۱. لجوج، کلهشق، خیرهسر
۲. مقاوم، پرطاقت، پایدار
۳. پرکار، پرتوان، پرطاقت، سختکوش
۴. بیباک، بیپرده، بیاحتیاط
