معانی کلمه : سردرگم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سرگردان، حیران.
۲. کسی که راه را گم کرده و سرگردان باشد.
۲. کسی که راه را گم کرده و سرگردان باشد.
فرهنگ معین
( ~. دَ . گُ ) (ص مر. ) سرگردان ، حیران .
فرهنگ فارسی
سرگردان، حیران، سرگردان، سرگم هم میگویند
( صفت ) ۱ - درهم و برهم بهم پیچیده : کلاف سردر گم . ۲ - سرگردان متحیر .
( صفت ) ۱ - درهم و برهم بهم پیچیده : کلاف سردر گم . ۲ - سرگردان متحیر .
مترادف و متضاد
مردد، دودل
سراسیمه، مضطرب، مشوش
درهم برهم، آشفته، بینظم، بههمپیچیده
حیران، حیرتزده، گیج، سرگردان، کلافه، متحیر، سرگم
۱. حیران، حیرتزده، گیج، سرگردان، کلافه، متحیر، سرگم
۲. سراسیمه، مضطرب، مشوش
۳. درهم برهم، آشفته، بینظم، بههمپیچیده
۴. مردد، دودل
واژه نامه بختیاریکا
کور پیچ
جالُو جیلُو
جالُو جیلُو
