معانی کلمه : سرحال
لغت نامه دهخدا
سرحال. [ س ِ ] ( ع اِ ) گرگ. ( اقرب الموارد ). رجوع به سرحان شود.
فرهنگ معین
( ~ . ) (ص مر. ) (عا. ) خوشحال ، شاد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) گرگ جمع : سراحین .
گرگ
گرگ
مترادف و متضاد
تندرست، سالم، صحیحالمزاج ≠ مریض، بیمار، ناخوش
۱. تندرست، سالم، صحیحالمزاج ≠ مریض، بیمار، ناخوش
۲. بانشاط، خوشحال، سردماغ، سرزنده، شاد، کیفور، لول، مسرور ≠ ناخوش، بدحال، ناشاد
واژه نامه بختیاریکا
به بَوش؛ جُر؛ دَم هوس؛ قُن سُر؛ به گُر؛ جُر
به دزِّه؛ زِل زندِه؛ به دزِّه؛ به دم ( به دماق )
به دزِّه؛ زِل زندِه؛ به دزِّه؛ به دم ( به دماق )
