معانی کلمه : سرجوش
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مقداری غذا که از چربی و قسمت مرغوب خوراکی که در دیگ در حال جوشیدن است بردارند: ز هر خوردی که طعم نوش دارد / حلاوت بیشتر سرجوش دارد (نظامی۲: ۱۷۴ ).
۲. خلاصه، زبده.
۲. خلاصه، زبده.
فرهنگ فارسی
مقداری غذاکه ازچربی وقسمت مرغوب خوراکی بجوشد
۱ - بخشی از آش و غذاهای دیگر که در اول جوش بردارند و چسبند . ۲ - غلیان جوش . ۳ - اول هر چیز . ۴ - خلاصه زبده .
۱ - بخشی از آش و غذاهای دیگر که در اول جوش بردارند و چسبند . ۲ - غلیان جوش . ۳ - اول هر چیز . ۴ - خلاصه زبده .
گویش مازنی
/sar joosh/ نخستین جوش زدن دیگ بار گذاشته شده – دیگی که آبش تازه جوش آمده باشد
مترادف و متضاد
foam (اسم)
کف، حباب، سرجوش، جوش وخروش، حباب های ریز
scum (اسم)
کف، تفاله، سفیدی، پس مانده، سرجوش، طبقه وازده اجتماع
