سربمهر. [ س َ ب ِ م ُ ] ( ص مرکب ) مهرکرده شده. ( آنندراج ). ممهور. سربسته. که سر آن نگشوده باشند. دست نخورده : زد نفس سربمهر صبح ملمعنقاب خیمه روحانیان گشت معنبرطناب.خاقانی.خنده ای سربمهر زد دم صبح الصبوح ای حریف محرم صبح.خاقانی.آن گنج سربمهر که خاقانیش نهادذهن تو برگشاد طلسمات گنج را.خاقانی.تو گنجی سربمهری نابسوده بد و نیک جهان ناآزموده.نظامی.گنج گهرم که دربمهر است چون غنچه باغ سربمهر است.نظامی....
فرهنگ فارسی
۱ - مهر شده مهمور کیسه سربمهر ۲ - دست نخورده . ۳ - بکر دوشیزه . ۴ - تازه ابتکاری . یا راز ( سر ) سر بمهر سری که بازگو نشده باشد . یا نفس سر بمهر. نفس جدید دم تازه ( مخصوصا سپیده دم ) .