معانی کلمه : سر شستن
لغت نامه دهخدا
سر شستن. [ س َ ش ُ ت َ ] ( مص مرکب ) شستن سر. شستشو دادن سر :
حدیث چشمه و سر شستن ماه
درستی داد قولش را بر شاه. || حیض شدن. ظاهر شدن حیض. لک دیدن. قاعده شدن. ( یادداشت مؤلف ). || پرهیز کردن :
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فروشوی دست از غرض.
حدیث چشمه و سر شستن ماه
درستی داد قولش را بر شاه. || حیض شدن. ظاهر شدن حیض. لک دیدن. قاعده شدن. ( یادداشت مؤلف ). || پرهیز کردن :
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فروشوی دست از غرض.
مترادف و متضاد
غسل کردن، طاهر شدن
