معانی کلمه : سر زدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
( ~. زَ دَ ) (مص ل . ) ۱ - روییدن گیاه از خاک . ۲ - طلوع کردن آفتاب . ۳ - به احوالپرسی کسی رفتن . ۴ - وارسی کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بریدن سر گردن زدن . ۲ - ناگاه به محلی وارد شدن . ۳ - سر بر آوردن گیاه از خاک . ۴ - طلوع کردن آفتاب . ۵ - رسیدگی کردن وارسی کردن . ۶ - باز دید کردن کسی یا محلی . ۷ - رفتن و خبر گرفتن از کسی .
سربرزدن، سربر آوردن، روییدن گیاه اززمین یابرگ، بی خبرنزدکسی رفتن وازاواحوال پرسی کردن، دیدن
سربرزدن، سربر آوردن، روییدن گیاه اززمین یابرگ، بی خبرنزدکسی رفتن وازاواحوال پرسی کردن، دیدن
مترادف و متضاد
۱. روییدن، سبزشدن، سر برآوردن
۲. برآمدن، طلوع کردن، بردمیدن ≠ افول کردن، غروب کردن
۳. دیدن کردن، بازدید کردن
۴. ناگهانی به جایی واردشدن
