سر برزدن. [ س َ ب َ زَ دَ ]( مص مرکب ) دمیدن. طلوع کردن. طالع شدن : چو خورشید برزد سر از کوهسارسیاوش بیامد بر شهریار.فردوسی.چو خورشید سر برزند زین نطاق برآید ز دریا طراقاطراق.نظامی.سر برزده از سرای فانی بر اوج سرای آسمانی.نظامی.چونکه نور صبحدم سر برزندکرکس زرین گردون پر زند.مولوی.آفتاب از کوه سر برمیزندماهروی انگشت بر در میزند.سعدی. || بیرون آمدن : گر بگویم شمه ای زآن زخمه هاجانها سر برزند از دخمه...
فرهنگ معین
( ~ . بَ زَ دَ )(مص ل . ) ۱ - روییدن . ۲ - آشکار شدن . ۳ - طلوع کردن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - روییدن گیاه و پدید آمدن آن . ۲ - ظاهر شدن آشکار شدن . ۳ - طلوع کردن ( آفتاب ) .