سخنور. [ س ُ خ َن ْ وَ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) شاعر. سخندان : مرا دی عاشقی گفت ای سخنورمیان عاشق و معشوق بنگر.فرخی.سخنوران را صاحبقران تویی بجهان بتو تمام شود مدت قران سخن.سوزنی.از این قصیده که گفتم سخنوران جهان بحیرتند چو از منطق طیور غراب.خاقانی.من در سخن عزیز جهانم بشرق و غرب کز شرق و غرب نام سخنور نکوتر است.خاقانی.تا نگویی سخنوران مردندسر به آب سخن فروبردند.نظامی.شاها بسان ابن یمین از سخنوران د...
فرهنگ عمید
۱. صاحب سخن، گوینده. ۲. [مجاز] شاعر، ادیب.
فرهنگ معین
( ~ . وَ ) (ص مر. ) ۱ - ادیب . ۲ - شاعر.
فرهنگ فارسی
صاحب سخن، گوینده، شاعر، ادیب، شاعری، گویندگی ( صفت ) ۱ - صاحب سخن ادیب بلیغ . ۲ - شاعر گوینده .
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: soxanvar) سخنران ، ناطق ، خطیب ؛ (به مجاز) شاعر ، نویسنده .