معانی کلمه : سختن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سنجیدن.
۲. وزن کردن. * سختیدن، برسختن: سریر و سراپرده و تاج و تخت / نه چندان کزو برتوانند سخت (نظامی۵: ۸۴۸ ).
۲. وزن کردن. * سختیدن، برسختن: سریر و سراپرده و تاج و تخت / نه چندان کزو برتوانند سخت (نظامی۵: ۸۴۸ ).
فرهنگ معین
(سَ تَ ) (مص م . )سنجیدن ، وزن کردن .
فرهنگ فارسی
سنجیدن، وزن کردن، سختیدن، وزن شده، سنجیده
( مصدر ) سخت کردن سخت گردانیدن .
( مصدر ) سخت کردن سخت گردانیدن .
