معانی کلمه : سخ
لغت نامه دهخدا
سخ . [ س َ ] (اِ) شوخ که چرک بدن و جامه باشد و بعربی وسخ گویند. (برهان ). شوخ و چرک بود که بر جامه و تن نشیند. (اوبهی ).
فرهنگ عمید
خوب؛ نیکو؛ خجسته؛ خوش.
چرک؛ ریم؛ چرک بدن یا جامه.
چرک، ریم، چرک بدن یا جامه.
خوب، نیکو، خجسته، خوش.
خوب، نیکو، خجسته، خوش.
فرهنگ معین
(سُ ) (ص . ) خوب .
فرهنگ فارسی
( صفت ) خوب خوش نیک .
رفتن آب سخ المطر باریدن یا دور رفتن در کندن یا دور رفتن در سیر .
رفتن آب سخ المطر باریدن یا دور رفتن در کندن یا دور رفتن در سیر .
گویش مازنی
۱هرچیز مستقیم و نوک تیز چوبی یا فلزی ۲وسیله ای در کارگاه ...
/seKh/ هرچیز مستقیم و نوک تیز چوبی یا فلزی - وسیله ای در کارگاه قدیمی پارچه بافی ۳در سانسکریت سیخ(sih) آمده است
