کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : سحرگه
تلفظ بین المللی :
/sahˈarɡah/
تلفظ :
[sah'aRgah]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
سحرگهان
سحرگهی
چراغ سحرگهان
سحرگهانه
سحره
سحرگاه
سحرگاهان
سحرگاهی
سپرگه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
سحرگه. [ س َ ح َ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ، ق مرکب ) مخفف سحرگاه. وقت سحر. صبح هنگام : سحرگه بدان دشت توران شویم زنخجیر و از تاختن نغنویم.فردوسی.کنون ما ز دل ترس بیرون کنیم سحرگه بریشان شبیخون کنیم.فردوسی.برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانْش زهارها شده پرگوه و خایه ها شده غر.لبیبی.وقت سحرگه چکاو خوش بزند در تکاوساعتکی گنج گاو ساعتکی گنج باد.منوچهری.ای پسر بنگر بچشم سر درین زرین سپرکو ز جابلقا سحرگه قصد جابل...
فرهنگ فارسی
هنگام سحر سپیده دم .
مخفف سحرگاه وقت سحر صبح هنگام
کلمات مرتبط
سحرگهان
سحرگهی
چراغ سحرگهان
سحرگهانه
سحره
سحرگاه
سحرگاهان
سحرگاهی
سپرگه
نظرات