معانی کلمه : ستیزیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ستیزه کردن، جنگ وجدال کردن: چو جنگ آوری با کسی برستیز / که از وی گزیرت بود یا گریز (سعدی: ۵۳ ).
۲. دشمنی کردن.
۳. سرکشی و ناسازگاری کردن.
۲. دشمنی کردن.
۳. سرکشی و ناسازگاری کردن.
فرهنگ معین
(س دَ ) (مص ل . ) نک ستیهدن .
فرهنگ فارسی
ستیزیدن، ستیزه کردن، دشمنی، جنگ وجدال، ناسازگار
( مصدر ) ( ستیزید ستیزد خواهد ستیزید بستیز ستیزنده ستیزیده ستیزه ) ۱ - نزاع کردن جدال کردن . ۲ - لجاجت کردن . ۳ - داد و فریاد کردن . غوغا کردن . ۴ - نافرمانی کردن گردنکشی کردن .
( مصدر ) ( ستیزید ستیزد خواهد ستیزید بستیز ستیزنده ستیزیده ستیزه ) ۱ - نزاع کردن جدال کردن . ۲ - لجاجت کردن . ۳ - داد و فریاد کردن . غوغا کردن . ۴ - نافرمانی کردن گردنکشی کردن .
مترادف و متضاد
ستیزه کردن، جدال کردن، جنگ کردن ≠ سازش کردن، آشتی کردن
۱. ستیزه کردن، جدال کردن، جنگ کردن ≠ سازش کردن، آشتی کردن
۲. دشمنی ورزیدن
۳. ناسازگار بودن، ناسازگاری کردن، لجاجت ورزیدن ≠ سازگارشدن
