معانی کلمه : ستور
لغت نامه دهخدا
ستور. [ س ُ ] (ع اِ) ج ِ ستر : که مثال چنان خصمی که ضعیف شده باشد و ستور تواری و استخفا بر وی حال فرو گذاشته . (جهانگشای جوینی ). رجوع به ستر شود. || (اصطلاح عرفان ) اختصاص دارد بهیاکل مدنیة انسانیه که افکنده شده اند بین غیب و شهادت و میان خالق و مخلوق . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
فرهنگ عمید
سِتْر#NAME?
حیوان چهارپا که سواری بدهد یا بار ببرد مانند اسب و استر؛ چهارپا؛ چارپا؛ چاروا.
حیوان چهار پا که سواری بدهد یا بار ببرد مانند اسب و استر، چهارپا، چارپا، چاروا.
= سِتْر
= سِتْر
فرهنگ معین
(سُ ) [ په . ] (اِ. ) چهارپا، حیوان بارکش .
فرهنگ فارسی
چهارپا، چارپا، حیوان چهارپاکه سواری بدهد
( اسم ) جانوری که بار کشد یا سواری دهد ( مانند اسب استر خر ) چارپا جمع ستوران ستورها .
جمع ستر
( اسم ) جانوری که بار کشد یا سواری دهد ( مانند اسب استر خر ) چارپا جمع ستوران ستورها .
جمع ستر
مترادف و متضاد
انعام، چارپا، حیوان، بارکش، دواب (اسب، قاطر، الاغ، یابو ) ≠ دد، وحش
quadruped (اسم)
چهار پا، ستور، جانور چهار پا
واژه نامه بختیاریکا
اَولاق
