معانی کلمه : ستام
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دهنه، لگام، سر افسار.
۲. آنچه از سازوبرگ اسب که با طلا و نقره و جواهر زینت داده باشند: هزار اسب مرصّع گوش تا دم / همه زرّین ستام و آهنین سُم (نظامی۲: ۳۰۲ ).
۲. آنچه از سازوبرگ اسب که با طلا و نقره و جواهر زینت داده باشند: هزار اسب مرصّع گوش تا دم / همه زرّین ستام و آهنین سُم (نظامی۲: ۳۰۲ ).
فرهنگ معین
(س ) (اِ. ) زین و یراق اسب .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - ساق و یراق زین اسب . ۲ - لگام مخملی مزین بزر و سیم .
