معانی کلمه : ستادن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ستدن#NAME?
= ایستادن: ◻︎ بیامد به درگاه مهران ستاد / برِ تخت او رفت و نامه بداد (فردوسی: ۷/۲۶۷ حاشیه)، ◻︎ ستاده قیصر و خاقان و فغفور / یک آماج از بساط پیشگه دور (نظامی۲: ۱۹۹).
= ایستادن: بیامد به درگاه مهران ستاد / برِ تخت او رفت و نامه بداد (فردوسی: ۷/۲۶۷ حاشیه )، ستاده قیصر و خاقان و فغفور / یک آماج از بساط پیشگه دور (نظامی۲: ۱۹۹ ).
= ستدن
= ستدن
فرهنگ معین
(س دَ ) (مص ل . ) ایستادن .
فرهنگ فارسی
سرپابودن، ایستادن، برپاشدن، ضدنشستن، برپا
( مصدر ) ( ستد خواهد ستد بستان ستنده ستده ) یا ستدن و دادن . داد و ستد معامله خرید و فروش کردن .
( مصدر ) ( ستد خواهد ستد بستان ستنده ستده ) یا ستدن و دادن . داد و ستد معامله خرید و فروش کردن .
مترادف و متضاد
ایستادن ≠ نشستن
ستدن، گرفتن، ستاندن
۱. ایستادن
۲. ستدن، گرفتن، ستاندن ≠ نشستن
