معانی کلمه : سالاری
لغت نامه دهخدا
سالاری . (اِخ ) پنج فرسخ میانه جنوب و مشرق فهلیان است . (فارسنامه ٔ ناصری گفتاردوم ص 304).
فرهنگ معین
(حامص . ) ۱ - مهتری ، ریاست ، پادشاهی . ۲ - پیری ، سالخوردگی .
فرهنگ فارسی
فرمانروایی، حکومت
سالار بودن، مقام سالار، کدیوری
پیری کهن سالی .
دانشنامه عمومی
حکومت
مترادف و متضاد
حکومت
پادشاهی، سلطنت
سرداری، فرماندهی
ریاست، سروری، مهتری
پیری، سالمندی، کهنسالی
۱. ریاست، سروری، مهتری
۲. سرداری، فرماندهی
۳. حکومت
۴. پادشاهی، سلطنت
۵. پیری، سالمندی، کهنسالی
