معانی کلمه : سالاد
لغت نامه دهخدا
سالاد. (فرانسوی ، اِ) غذایی مرکب از کاهو و سرکه وروغن زیتون و جز آن که در سر سفره یا میز گذارند.
سالاد. (فرانسوی ، اِ) نوعی کلاه خود سبک که جنگجویان اروپائی از قرن پانزدهم تا هفدهم آن را بر سر می نهادند.
فرهنگ عمید
نوعی خوراک سرد که از خیار، گوجه فرنگی، پیاز، برگ کاهو یا سبزی های دیگر با سرکه یا آب لیمو و روغن زیتون درست کنند.
فرهنگ معین
[ فر. ] (اِ. ) مخلوطی از سبزی های پخته یا خام یا محصولات گوشتی که با سس مخصوص خورده می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
آمیزهای از سبزیجات که معمولا پس از خوراک اصلی خورده میشود
ترشی تازه ازخیارووگوجه فرنگی وپیازوبرگ کاهو
( اسم ) غذایی است مرکب از انواع سبزیها پخته یا خام که با نمک سرکه روغن آغشته کنند
یکی از ایالات مجارستان
( اسم ) غذایی است مرکب از انواع سبزیها پخته یا خام که با نمک سرکه روغن آغشته کنند
یکی از ایالات مجارستان
دانشنامه عمومی
جملات نمونه
سالاد میوه
fruit salad
سالاد فصل
season's salad
سالاد آمیخته
tossed salad
مترادف و متضاد
salad (اسم)
سالاد
فرهنگ فارسی ساره
سبزیانه
