معانی کلمه : ساقه
لغت نامه دهخدا
ساقة. [ ق َ ] (اِخ ) قلعه ای است به یمن . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ). حصاری است در یمن از حصارهای ابین . (معجم البلدان ).
ساقه . [ ق َ ] (اِخ ) قصبه ای است در جنوب حبشه واقع در ناحیه ٔ لیمو، در کنار نهر کیبه و تجارت قهوه دارد. (از قاموس الاعلام ترکی ).
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) عضو استوانه شکل گیاه و درخت که به خلاف ریشه در هوا به سمت بالا نمو می کند و حامل شاخه ها و برگ ها و گل ها است.
۲. [مقابلِ مقدمه و جلودار] موکب، دنبالۀ لشکر.
۲. [مقابلِ مقدمه و جلودار] موکب، دنبالۀ لشکر.
فرهنگ معین
(قَ) [ ع . ساقة ] (اِ.) دنباله سپاه .
(قِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - اندامی از گیاه که برگ ها و جوانه ها و میوه ها روی آن قرار می گیرند. 2 - پایه ، اساس .
(قِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - اندامی از گیاه که برگ ها و جوانه ها و میوه ها روی آن قرار می گیرند. ۲ - پایه ، اساس .
(قَ ) [ ع . ساقة ] (اِ. ) دنباله سپاه .
(قَ ) [ ع . ساقة ] (اِ. ) دنباله سپاه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: ساقه (دختر) (عربی) (طبیعت) (تلفظ: sāqe) (فارسی: ساقه) (انگلیسی: saghe)
معنی: بخشی از پیکر گیاهان، ( در گیاهی ) بخشی از پیکر گیاهان که معمولاً بالای سطح زمین رشد می کند و برگ، گل و میوه را به وجود می آورد، بخشی از اندام تحتانی بین زانو و مچ پا
معنی: بخشی از پیکر گیاهان، ( در گیاهی ) بخشی از پیکر گیاهان که معمولاً بالای سطح زمین رشد می کند و برگ، گل و میوه را به وجود می آورد، بخشی از اندام تحتانی بین زانو و مچ پا
گویش اصفهانی
تکیه ای: sâqa / tena
طاری: sâqa
طامه ای: sâqa
طرقی: sâqa
کشه ای: sâqa
نطنزی: sâqa
مترادف و متضاد
اساس
پایه، تنه، درخت
عقبه سپاه، عقبه لشکر
۱. اساس
۲. پایه، تنه، درخت
۳. عقبه سپاه، عقبه لشکر ≠
۴. جلودار، طلایه
