معانی کلمه : سافر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - سفرکننده . ج . سفره ، سفار. ۲ - رسول ، سفیر. ۳ - کاتب . ج . سفره . ۴ - زن گشاده روی . ج . سوافر. ۵ - اسب کم گوشت . ۶ - فرشته ای که اعمال بندگان را نگاه می دارد.
فرهنگ فارسی
۱ - بسفر رونده سفر کننده جمع سفره سفار . ۲ - رسول سفیر . ۳ - کاتب جمع سفره . ۴ - زن گشاده روی جمع سوافر . ۵ - اسب کم گوشت . ۶ - فرشته ای که اعمال بندگان را نگاه دارد .
