Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : سافر

تلفظ بین المللی : /sˈɑfer/ تلفظ :‌ [s'AfeR]
لغت نامه دهخدافرهنگ معینفرهنگ فارسی
  • سافر طیس
  • سافر کرومن
  • جسی لی سافر
  • رینا سافر
  • سافرات
  • سافرات الوجوه
  • سافردز
  • سافری
  • سافری کام
لغت نامه دهخدافرهنگ معینفرهنگ فارسی

لغت نامه دهخدا

سافر. [ ف ِ] ( ع ص ، اِ ) مسافر. ( شرح قاموس ). مسافر و فعل آن نیامده است. و بعضی گویند: سفر سفوراً. ( از منتهی الارب ) ( قطر المحیط ). ج ، اَسفار، سَفر. سَفَرَة، سُفّار. ( قطر المحیط ). بسفر رونده. سفرکننده. کاروانی. || رسول و مصلح میان قوم. ( منتهی الارب ). سفیر. || نویسنده. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ) ( منتهی الارب ). کاتب. ج ، سَفَرَة. ( قطر المحیط ) || زن گشاده روی. ( منتهی الارب ). امراءة سافر...

فرهنگ معین

(فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - سفرکننده . ج . سفره ، سفار. ۲ - رسول ، سفیر. ۳ - کاتب . ج . سفره . ۴ - زن گشاده روی . ج . سوافر. ۵ - اسب کم گوشت . ۶ - فرشته ای که اعمال بندگان را نگاه می دارد.

فرهنگ فارسی

۱ - بسفر رونده سفر کننده جمع سفره سفار . ۲ - رسول سفیر . ۳ - کاتب جمع سفره . ۴ - زن گشاده روی جمع سوافر . ۵ - اسب کم گوشت . ۶ - فرشته ای که اعمال بندگان را نگاه دارد .

کلمات مرتبط

  • سافر طیس
  • سافر کرومن
  • جسی لی سافر
  • رینا سافر
  • سافرات
  • سافرات الوجوه
  • سافردز
  • سافری
  • سافری کام
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات