معانی کلمه : سازمان
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مجموع کارمندان، دستگاهها و شعب یک اداره یا بنگاه که به دستیاری همدیگر کارهای خود را با نظموترتیب انجام بدهند؛ تشکیلات.
۲. طرز ساخت.
۳. نظموترتیب.
〈 سازمان دادن: (مصدر متعدی) نظموترتیب دادن.
فرهنگ معین
(زْ ) (اِمر. )۱ - مجموعة شعب و کارمندان یک اداره یا مؤسسه ، تشکیلات . ۲ - مجموعة هدف مندی که پیرو یک نظام است . ۳ - ساختار.
فرهنگ فارسی
نامه
مجموعه دستگاهها و شعب و کارمندان یک اداره یا یک موسسه تشکیلات : سازمان ملل متحد .
گروهی از افراد که با هدف یا علاقهمندی خاصی گرد هم میآیند و روابط و ساختار مشخصی را به وجود میآورند * مصوب فرهنگستان اول
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
نظم و ترتیب، سروسامان
مجموعه کارمندان، پرسنل
اداره، بنگاه، بنیاد، تشکیلات، دستگاه، موسسه
۱. اداره، بنگاه، بنیاد، تشکیلات، دستگاه، موسسه
۲. نظم و ترتیب، سروسامان
۳. مجموعه کارمندان، پرسنل
۴. نامه
واژه نامه بختیاریکا
دار
فرهنگستان زبان و ادب
{organisation} [باستان شناسی، جامعه شناسی، عمومی] گروهی از افراد که با هدف یا علاقه مندی خاصی گرد هم می آیند و روابط و ساختار مشخصی را به وجود می آورند
* مصوب فرهنگستان اول
