معانی کلمه : ساده
لغت نامه دهخدا
ساده . [ دَ ] (اِ) نام برگ درختی است داروئی و آن را از هندوستان آورند و معرب آن ساذج باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به ساذج شود.
سادة. [ دَ ] (ع اِ) مهتران . ج ِ سید و سائد، بمعنی مهتر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، سادات . و سادات جمع الجمع سائد باشد. (غیاث ) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
۲. هموار.
۳. یکسان.
۴. آسان.
۵. خالص، بی غش، بی آمیغ.
۶. (اسم، صفت ) [قدیمی] پسری که هنوز موی در چهره اش پیدا نشده.
فرهنگ معین
( ~ .) (ص مف .) ساییده شده .
( ~ .) (ق .) ایستاده ، مخففِ ستاده .
(دَ یا دِ) [ ع . ] (اِ.) جِ سائد (ساید). 1 - مهتران . 2 - فرزندان رسول اکرم و ائمة اطهار؛ ج . سادات .
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع سائد ( ساید ) ۱ - مهتران ۲ - فرزندان رسول اکرم و ایمه اطهار جمع سادات .
دانشنامه عمومی
(عبری) [دِ] دشت و صحرا.
گویش مازنی
بی نقش و رنگ
مترادف و متضاد
آسان، سهل، میسر ≠ مشکل، مغلق، پیچیده، شاق
۱. آسان، سهل، میسر ≠ مشکل، مغلق، پیچیده، شاق
۲. بیآلایش، بینقش
۳. امرد، نرمبروت، نوخط
۴. خوشباور، خوشخیال، زودباور، سادهلوح ≠ رند، تودار
۵. ابله، بله، مغفل، نادان
۶. بیآلایش، بیتکلف، وضیع
۷. بسیط، بیآمیغ، مفرد ≠ سخت، نقشدار، مرکب
