معانی کلمه : زوش
لغت نامه دهخدا
زوش . [ زَ ] (ع ص ) بنده ٔ ناکس و لئیم . و عامه به ضم زاء خوانند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بنده ٔ فرومایه و عبد لئیم . (فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ عمید
۱. تندخو، بدخو، ترش رو، بدطبع: بانگ کردمت ای فغ سیمین / زوش خواندم تو را که هستی زوش (رودکی: ۵۲۴ ).
۲. نیرومند: بریزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در رزمت / ز ببر زوش و پیل مست و گرگ تند و شیر نر (عبدالواسع جبلی: ۱۹۴ ).
۲. نیرومند: بریزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در رزمت / ز ببر زوش و پیل مست و گرگ تند و شیر نر (عبدالواسع جبلی: ۱۹۴ ).
فرهنگ معین
(ص .)1 - تندخو، خشمگین . 2 - نیرومند.
(زَ یا زُ) [ ع . ] (ص .) بندة فرومایه .
(ص . )۱ - تندخو، خشمگین . ۲ - نیرومند.
(زَ یا زُ ) [ ع . ] (ص . ) بندة فرومایه .
(زَ یا زُ ) [ ع . ] (ص . ) بندة فرومایه .
فرهنگ فارسی
تندخو، بدخو، ترشرو، بدطبع، نیرومند
( صفت ) بنده فرومایه عبد لئیم .
بمعنی زاوش که نام ستاره مشتری است
( صفت ) بنده فرومایه عبد لئیم .
بمعنی زاوش که نام ستاره مشتری است
