معانی کلمه : زورمند
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
دارای زور و نیرو، پرزور، نیرومند: ضعیفان را مکن بر دل گزندی / که درمانی به جور زورمندی (سعدی: ۱۸۸ ).
فرهنگ فارسی
دارای زورونیرو، پرزور، نیرومند
( صفت ) ۱ - دارای زور و نیرو زور آور ۲ - چیره دست . ۳ - صاحب نفوذ در جامعه و دستگاههای اداری .
( صفت ) ۱ - دارای زور و نیرو زور آور ۲ - چیره دست . ۳ - صاحب نفوذ در جامعه و دستگاههای اداری .
مترادف و متضاد
متنفذ، مقتدر
پرزور، تنومند، توانا، زورآور، قوی، نیرومند، یل ≠ ضعیف
۱. پرزور، تنومند، توانا، زورآور، قوی، نیرومند، یل
۲. متنفذ، مقتدر ≠ ضعیف
واژه نامه بختیاریکا
به زور؛ بالا زور
