زورآور. [ وَ ] (نف مرکب ) زورآورنده . زورمند. نیرومند. پهلوان . (فرهنگ فارسی معین ). قوی . نیرومند. زورمند. پرزور. ج ، زورآوران .(یادداشت بخط مرحوم دهخدا). هر چیز پرزور و قوی . (آنندراج ). زبردست و غالب . (ناظم الاطباء) : یکی داستان زد بر این بر پلنگ چو با شیر زورآورش خاست جنگ . فردوسی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا).و در آن روزها زورآوران را بر هر آماجی گروهی بداشتند. (جهانگشای جوینی ). ارکان دولت و...
فرهنگ عمید
۱. پرزور؛ قوی. ۲. کسی که با دیگری به زور و قهر رفتار کند.