معانی کلمه : زودیاب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زودیابنده.
۲. تیزهوش، هوشیار، باهوش، تیزفهم، تندفهم: همی بود تا زرد گشت آفتاب / نشست از بر بارۀ زودیاب (فردوسی: ۶/۴۲۶ ).
۲. تیزهوش، هوشیار، باهوش، تیزفهم، تندفهم: همی بود تا زرد گشت آفتاب / نشست از بر بارۀ زودیاب (فردوسی: ۶/۴۲۶ ).
فرهنگ معین
(ص فا. ) تیزهوش .
فرهنگ فارسی
( صفت ) تند فهم زود فهم تیز هوش سریع الانتقال .
