معانی کلمه : زهو
لغت نامه دهخدا
زهو. [ زَ ] (اِ) چرک گوش را گویند. (برهان ) (آنندراج ). چرک گوش و سملاخ . (ناظم الاطباء).
زهو. [ زِ ] (ص نسبی ) زاهو. از: «زه »، بمعنی زادن + «و»، بمعنی دارا و صاحب . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. تکبر کردن، کبر.
۲. نازیدن.
۳. بالیدن، نمو کردن.
۴. جوان شدن کودک.
۵. درخشیدن، روشن شدن.
۶. ظاهر شدن ثمر گیاه.
۷. فخر.
۸. ستم.
۹. کذب.
۲. نازیدن.
۳. بالیدن، نمو کردن.
۴. جوان شدن کودک.
۵. درخشیدن، روشن شدن.
۶. ظاهر شدن ثمر گیاه.
۷. فخر.
۸. ستم.
۹. کذب.
فرهنگ معین
(زَ هْ وْ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - درخشیدن . ۲ - وزیدن . ۳ - ناز کردن . ۴ - تکبر کردن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) درخشیدن تافتن . ۲ - نمو کردن ( نخل و مانند آن ) . ۳ - رنگین شدن . ۴ - وزیدن ( باد ) . ۵ - ناز کردن نازیدن . ۶ - تکبر کردن . ۷ - ( اسم ) درخشندگی . ۸ - نمو بالش . ۹ - نازش . ۱٠ - تکبر . ۱۱ - ( اسم ) گیاه تر و تازه . ۱۲ - شکوفه گیاه .
نوعی ماهی بی فلس
نوعی ماهی بی فلس
