معانی کلمه : زنگاری
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. رنگ سبز مایل به آبی.
۲. (صفت نسبی ) هرچیزی که رنگ آن شبیه زنگار یا مس زنگ زده باشد، به رنگ زنگار، سبزرنگ.
۳. (صفت نسبی ) [قدیمی] زنگ زده.
۲. (صفت نسبی ) هرچیزی که رنگ آن شبیه زنگار یا مس زنگ زده باشد، به رنگ زنگار، سبزرنگ.
۳. (صفت نسبی ) [قدیمی] زنگ زده.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص نسب . ) سبزرنگ .
فرهنگ فارسی
به رنگ زرنگار، سبزرنگ، شبیه زنگاریامس
( صفت ) ۱ - منسوب به زنگار . ۲ - برنگ زنگار سبز رنگ زنگار فام .
( صفت ) ۱ - منسوب به زنگار . ۲ - برنگ زنگار سبز رنگ زنگار فام .
