معانی کلمه : زندگانی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. زنده بودن، زیستن حیات.
۲. (اسم ) عمر، حیات.
۳. (اسم ) آنچه به زندگی جمعیِ انسان ها بستگی دارد.
۲. (اسم ) عمر، حیات.
۳. (اسم ) آنچه به زندگی جمعیِ انسان ها بستگی دارد.
فرهنگ معین
(زِ دَ یا دِ ) (مص ل . ) ۱ - زیستن . ۲ - عمر.
فرهنگ فارسی
زندگی، زنده بودن، زیستن، عمر، حیات، معاش
۱ - زنده بودن زیستن حیات . ۲ - عمر . ۳ - معاش . یا زندگانی و مرگ حیات و ممات بود و نبود .
۱ - زنده بودن زیستن حیات . ۲ - عمر . ۳ - معاش . یا زندگانی و مرگ حیات و ممات بود و نبود .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تعیش، عیش، گذران
حیات، زندگی، زیست، عمر، هستی
۱. حیات، زندگی، زیست، عمر، هستی
۲. تعیش، عیش، گذران
brio (اسم)
حیات، زندگانی
