معانی کلمه : زنجره
لغت نامه دهخدا
زنجرة. [ زَ ج َ رَ ] (ع مص )انگشتک زدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).یقال : زنجر فلان اذا قرع بین ظفر ابهامه و ظفر سبابته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
حشرۀ کوچکی شبیه ملخ که صدای بلند و طولانی دارد، سیرسیرک.
فرهنگ معین
(زِ جَ رِ ) (اِ. ) حشره ای است دارای بال نازک و شفاف ، روی درختان زندگی می کند و آوازی بلند و طولانی دارد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
حشره کوچکی شبیه ملخ که صدای بلندوطولانی دارد
( اسم ) حشره ایست از راسته نیم بالان که سر بزرگ و چهار بال شفاف و نازک دارد و بر روی درختان به سر میبرد و از شیره آنها تغذیه مینماید . جنس نر این حیوان با اعضای مخصوص زیر شکم و کشیدن پاهایش بانها صدای سوت مخصوصی تولید میکند . ماده این حشرات درون پوست درخت تخم میگذارند سیر سیرک .
( اسم ) حشره ایست از راسته نیم بالان که سر بزرگ و چهار بال شفاف و نازک دارد و بر روی درختان به سر میبرد و از شیره آنها تغذیه مینماید . جنس نر این حیوان با اعضای مخصوص زیر شکم و کشیدن پاهایش بانها صدای سوت مخصوصی تولید میکند . ماده این حشرات درون پوست درخت تخم میگذارند سیر سیرک .
دانشنامه عمومی
شرۀ کوچکی شبیه ملخ که صدای بلند و طولانی دارد؛ سیرسیرک.
گویش اصفهانی
تکیه ای: zenǰera
طاری: ---------
طامه ای: ---------
طرقی: zerenǰera
کشه ای: ---------
نطنزی: ---------
