زم . [ زَ ] (اِخ ) فرشته ای است در دین زردشت . (فرهنگ فارسی معین ).
زم . [ زَ ] (اِخ ) نام چشمه ای است و بعضی چشمه ٔ زمزم را گویند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ). نام چاهی در مسجدالحرام که به چاه زمزم معروف است . (ناظم الاطباء). رجوع به زمزم شود.
۱. سرما؛ سردی.
۲. (صفت) سرد.
گوشت درون دهان: ◻︎ آرزومند آن شده تو به گور / که رسد نانت پارهای بر زم (رودکی: لغتنامه: زم).
(زَ) [ په . ] (اِ.) سرما، سردی .
(زَ) (اِ.) گوشت درون و بیرون دهان .
۱رطوبت ۲سرما ۳ذهن