معانی کلمه : زلزل
لغت نامه دهخدا
زلزل . [ زَ ل َ زِ ] (ع اِ) متاع . رخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اثاث . متاع . (اقرب الموارد).
زلزل . [ زُ زُ ] (ع ص ، اِ) طبل نواز دانا و ماهر در آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || غلام زلزل و قلقل ؛ خفیف . (اقرب الموارد).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
رازی منصور بن جعفر موسیقی دان و عود نواز معروف معاصر هارون و مامون . ( اواخر قر . ۲ و اوایل قر . ۳ ه . ) وی در جایگاه انگشتان در عود و شاهرود تصرفانی کرد و اسحاق ابن ابراهیم موصلی نزد او موسیقی آموخت. هارون بر او غضب کرد و قریب ۱٠ سال ویرا از خود دور داشت .
مغییی بوده که در عود نوازی بدان مثل زدنند .
مغییی بوده که در عود نوازی بدان مثل زدنند .
گویش مازنی
/zel zel/ برق زدن - براق بودن
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( زل زل + ) منگوله
