معانی کلمه : زلالی
لغت نامه دهخدا
زلالی . [ زَ لی ی ] (ع اِ) ج ِ زِلّیَّة . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به زلیة شود.
فرهنگ معین
(زَ ) [ ع . ] (اِ. ) ج . زِلِّیّه ، گستردنی ، بساط .
فرهنگ فارسی
خوانساری شاعر ایرانی ( ف. ۱٠۲۴ یا ۱٠۳۱ ه. ق./ ۱۶۱۵ یا ۱۶۲۱ م. ) . وی مثنوی گوی و قصیده سرای آغاز قرن یازدهم هجری و معاصر شاه عباس اول است.مجموعه مثنویهای او بنام (( سبعه سیاره ) ) شامل هفت مثنوی آذر و سمندر شعله دیدار محمود و ایاز میخانه ذره و خورشید سلیمان نامه حسن گلو سوز ازوست. و منظومه محمود و ایاز چند بار بطبع رسیده .
( صفت ) منسوب به زلال .
( صفت ) منسوب به زلال .
مترادف و متضاد
limpidity (اسم)
صافی، زلالی
