معانی کلمه : زعیم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کفیل، پذرفتار.
۲. رئیس، رهبر، پیشوا، بزرگ قوم.
۲. رئیس، رهبر، پیشوا، بزرگ قوم.
فرهنگ معین
(زَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - کفیل . ۲ - پیشوا، رهبر، بزرگ قوم .
فرهنگ فارسی
کفیل، پذرفتار، رئیس، رهبر، پیشوا، بزرگ قوم
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: zaeim) (عربی) رئیس ، پیشوا ، رهبر .
اسم: زعیم (پسر) (عربی) (تلفظ: zaeim) (فارسی: زعيم) (انگلیسی: zaeim)
معنی: رئیس، رهبر، پیشوا
معنی: رئیس، رهبر، پیشوا
مترادف و متضاد
پیشرو، پیشوا، رئیس، رهبر، صندید، قاید، مقتدا، مهتر
feoffee (اسم)
تیول دار، گیرنده تیول، زعیم، انتقال گیرنده
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی زَعِیمٌ: ضامن - عهده دار (زعیم کسی است که قائم به امری و متصدی انجام آن باشد)
ریشه کلمه:
زعم (۱۷ بار)
ریشه کلمه:
زعم (۱۷ بار)
wikialkb: زَعِیم
