معانی کلمه : زرگر
لغت نامه دهخدا
زرگر. [ زَ گ َ ] (اِخ )دهی از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر است که 248 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ عمید
کسی که پیشه اش ساختن زینت آلات و چیزهای دیگر از زر است، طلاساز.
فرهنگ معین
(زَ گَ ) سازندة زیورآلات طلایی .
فرهنگ فارسی
زرساز، کسی که پیشه اش ساختن زینت آلات اززرباشد
( صفت ) ۱ - کسی که با زر کار کند آنکه آلتهای زرین سازد زر ساز . ۲ - آنکه ادواتی از سیم و زر و جواهر سازد . یا زرگر چرخ آفتاب .
خلیل ... دررشت صرافی می کرد و بخدمت جمشید خان تردد داشت .
( صفت ) ۱ - کسی که با زر کار کند آنکه آلتهای زرین سازد زر ساز . ۲ - آنکه ادواتی از سیم و زر و جواهر سازد . یا زرگر چرخ آفتاب .
خلیل ... دررشت صرافی می کرد و بخدمت جمشید خان تردد داشت .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
جواهرساز، جواهری، طلاساز، طلاکار
