معانی کلمه : زرنگ
لغت نامه دهخدا
زرنگ . [ زَ / زُ رَ ] (اِ) رمه و ایلخی اسبان . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (ازفرهنگ رشیدی ). رجوع به ماده ٔ قبل (معنی ششم ) شود.
فرهنگ عمید
گلۀ اسب.
۱. زیرک؛ باهوش.
۲. چستوچالاک.
درختی کوهی با چوبی سخت و محکم که از آن تیر و نیزه و مانند آن میساختند؛ گز: ◻︎ چنان بگریم اگر دوست بار من ندهد / که خاره خون شود اندر شخ و زرنگ زگال (منجیک: شاعران بیدیوان: ۲۳۷).
فرهنگ معین
( ~.) (اِ.) گلة اسب .
(زَ رَ) (ص .) تازه ، نو.
(زَ یا زِ رَ) (ص .) زیرک ، باهوش .
(زَ رَ) (اِ.) 1 - درختی است کوهی ، بسیار محکم و از آن تیر و نیزه و گوی چوگان و جناغ زین سازند؛ درخت گز. 2 - زردچوبه .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:زرنج
فرهنگ فارسی
( صفت ) زیرک چالاک . یا زبر و زرنگ : بسیار چالاک .
نام شهری که حاکم نشین سیستان بوده
دانشنامه عمومی
زبردست، ماهر
گویش اصفهانی
تکیه ای: zereng
طاری: zereng
طامه ای: zerang
طرقی: zereng
کشه ای: zereng
نطنزی: zereng
مترادف و متضاد
رند
درسخوان
زبل، شیطان
زبردست، ماهر
باهوش، داهی، زیرک ≠ تنبل
جلد، جلید، چابک، چالاک، چست، فرز
کفل، کپل، سرون، سرینگاه، نشیمنگاه، ورک، باسن
۱. باهوش، داهی، زیرک
۲. جلد، جلید، چابک، چالاک، چست، ، فرز
۳. درسخوان
۴. رند
۵. زبردست، ماهر
۶. زبل، شیطان ≠ تنبل
واژه نامه بختیاریکا
بَر خو
مَپور
