معانی کلمه : زبد
لغت نامه دهخدا
زبد. [ زَ ] (اِخ ) جد عبداﷲبن علأبن زبد محدث . (تاج العروس ).
زبد. [ زُ ب َ] (ع اِ) ج ِ زُبد. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
زبد. [ زَ ] (اِخ ) زبیده مادر محمد امین را زبد و زابد و مزبد نیز نامند. (از لسان العرب ). رجوع به زبیده شود.
فرهنگ عمید
کف روی آب یا شیر، کف.
فرهنگ معین
(زَ بَ ) (اِ. ) کف .
فرهنگ فارسی
کف، کف روی شیر، ا بادجمع
( اسم ) کف ( روی آب یا شیر ) جمع ازباد . یا زبد بحر کف دریا .
پسر سنان
( اسم ) کف ( روی آب یا شیر ) جمع ازباد . یا زبد بحر کف دریا .
پسر سنان
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( زِبد ) زبر؛ رک و پوست کنه؛ صریح
