معانی کلمه : زبان داشتن
لغت نامه دهخدا
زبان داشتن. [ زَ ت َ ] ( مص مرکب ) دارای زبان بودن. زبان داری. || قدرت تکلم داشتن. مقابل زبان بستگی. بی زبانی بمعنی ناتوانی از سخن :
اگر مرده مسکین زبان داشتی
به فریاد و زاری فغان داشتی.رجوع به زبان دار و زبان داری شود. || زبان داشتن با کسی. رجوع به زبان شود.
اگر مرده مسکین زبان داشتی
به فریاد و زاری فغان داشتی.رجوع به زبان دار و زبان داری شود. || زبان داشتن با کسی. رجوع به زبان شود.
فرهنگ فارسی
قدرت تکلمداشتن مقابل زبان بستگی
