معانی کلمه : زبان بسته
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. خاموش، ساکت: بهایم خموشند و گویا بشر / زبان بسته بهتر که گویا به شر (سعدی۱: ۱۵۵ )، تو دانی ضمیر زبان بستگان / تو مرهم نهی بر دل خستگان (سعدی۱: ۱۹۸ ).
۲. گنگ، بی زبان.
۲. گنگ، بی زبان.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - خاموش ساکت صامت . ۲ - لال گنگ .
غیر ناطق حیوان کودکی که هنوز سخن گفتن نتواند
غیر ناطق حیوان کودکی که هنوز سخن گفتن نتواند
مترادف و متضاد
dumb (صفت)
بی معنی، بی صدا، کند ذهن، گنگ، لال، بی کله، زبان بسته
