زاروار. ( ص مرکب ، ق مرکب ) مرکب از: زار و مزید مؤخر ( وار ). زبون. خوار : بکوشم بمیرم بغم زاروارنخواهم از ایرانیان زینهار.فردوسی. || مفلس و درویش و بینوا : بی تو از خواسته مبادم گنج همچنین زاروار با تو رواست.شهید بلخی ( از لباب الالباب عوفی چ اوقاف گیب ج 2 ص 2 ). || نالان. زاری کنان : بصد سال گریان بد و زاروارهمی خواست آمرزش از کردگار.( گرشاسب نامه ).ز هر کنجی برآمد زارواری ز هر چشمی روان شد رود...
فرهنگ عمید
۱. زارمانند، خوار و زبون. ۲. بینوا: بی تو ار خواسته مبادم و گنج / همچنین زاروار با تو رواست (شهید بلخی: شاعران بی دیوان: ۲۸ ). ۳. ناتوان.