معانی کلمه : رگ بند
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
تسمه یا نواری که بر روی رگ می بستند تا مانع جریان خون شود.
فرهنگ فارسی
بعربی جبیره و بهندی پی ط نامند و آن خون را باز دارد تسمه ایست فصا دان را که رویمحل فصد بر بازو بندند جبیره و رفاده که بر وی رگ فصد کرده و جراحت بندند
