معانی کلمه : روشنگر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. روشن کننده، برافروزنده.
۲. [مجاز] برطرف کنندۀ ابهام، مفسر، تفسیرکننده.
۳. [قدیمی] جلادهنده، صیقل گر: تا تیغ آفتاب چو روشنگری مقیم / بر روی چرخ آینه کردار می رود (سیدحسن غزنوی: لغت نامه: روشنگر ).
۲. [مجاز] برطرف کنندۀ ابهام، مفسر، تفسیرکننده.
۳. [قدیمی] جلادهنده، صیقل گر: تا تیغ آفتاب چو روشنگری مقیم / بر روی چرخ آینه کردار می رود (سیدحسن غزنوی: لغت نامه: روشنگر ).
فرهنگ فارسی
روشن سازنده، جلادهنده، صیقل گر، مفسر، تفسیرگر
صیقل و جلا دهنده . زداینده . آنکه آهن صیقلی و روشن کند .
صیقل و جلا دهنده . زداینده . آنکه آهن صیقلی و روشن کند .
مترادف و متضاد
illustrative (صفت)
گویا، روشنگر، توضیح دهنده
explanatory (صفت)
توضیحی، روشنگر، بیانگر، شرحی
