معانی کلمه : روشناس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
معروف، مشهور، نامدار، سرشناس: ندانم کس از مردم روشناس / کزآن مردمی نیست بر وی سپاس (نظامی۵: ۷۶۷ ).
فرهنگ معین
(ش ِ ) (ص فا. ) ۱ - سرشناس ، مشهور. ۲ - ستاره .
فرهنگ فارسی
روی شناس، معروف، مشهور، نامدار
( صفت ) ۱ - مشهور معروف . ۲ - ستاره کوکب جمع روشناسان .
مشهور که بتازیش وجیه خوانند . کسی که او را بمجرد دیدن توان شناخت که فلانی است .
( صفت ) ۱ - مشهور معروف . ۲ - ستاره کوکب جمع روشناسان .
مشهور که بتازیش وجیه خوانند . کسی که او را بمجرد دیدن توان شناخت که فلانی است .
گویش مازنی
سرشناس – مشهور – پرآوازه
/rooshanaas/ سرشناس – مشهور – پرآوازه
