معانی کلمه : رمیم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
پوسیده، کهنه، استخوان پوسیده.
فرهنگ معین
(رَ ) [ ع . ] (ص . ) پوسیده .
فرهنگ فارسی
پوسیده، کهنه، است وان پوسیده، رمام وارمام
( صفت ) پوسیده کهنه جمع رمام : عظم رمیم .
( صفت ) پوسیده کهنه جمع رمام : عظم رمیم .
مترادف و متضاد
پوسیده، فرسوده، کهنه، له
