معانی کلمه : رعی
لغت نامه دهخدا
رعی . [ رِ ع ْی ْ ] (ع اِ) علف و گیاه . ج ، اَرعاء. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). گیاهان که ستوران می خورند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و لطائف ) (آنندراج ) .
فرهنگ عمید
۱. چریدن.
۲. چرانیدن.
۳. حفظ کردن، نگهداری کردن.
۴. سرپرستی.
۲. چرانیدن.
۳. حفظ کردن، نگهداری کردن.
۴. سرپرستی.
فرهنگ معین
(رَ ) [ ع . ] (مص م . ) چرانیدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) چرانیدن بچرا بردن ( گوسفند و مانند آنرا ) .
