معانی کلمه : رعشه دار
لغت نامه دهخدا
رعشه دار. [ رَ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) دارای رعشه. لرزه دار. با رعشه. ( یادداشت مؤلف ). کسی که در اندام وی لرزه باشد. لرزان. ( ناظم الاطباء ) :
ز انقلاب چرخ می لرزم به آب روی خویش
جام لبریزم به دست رعشه دار افتاده ام.
ز انقلاب چرخ می لرزم به آب روی خویش
جام لبریزم به دست رعشه دار افتاده ام.
مترادف و متضاد
trembly (صفت)
لرزان، مرتعش، رعشه دار
واژه نامه بختیاریکا
دَک دکو؛ دکو
